تبليغاتX
تراژدی - نوستالگیا - برای یک دوست روس

 

 با سینما برای نخستین بار انسان در تاریخ هنر و فرهنگ خویش ابزاری یافت تا زمان را بیان کند. -تارکوفسکی

زیبایی تصویری آثار تارکوفسکی چندان خیره کننده است که میتوان گفت هدفش اینبود که هر واحد تصویری فیلم هایش به یک پرده نقاشی همانند شود. - بابک احمدی

 

مقدمه: روس ها مردم خاصی هستند ، خیلی ملت ها شبیه همند یا اگر نباشند هم چندان ویژگی ندارند که متمایزشان کنیم اما روس ها بیشک از ملت های برتر و نیرومند دنیا هستند . مردمی مقاوم که نقش کلیدی در بیشتر تحولات جهان در چند سده اخیر داشته اند. چند روزیه من همش به حال و هوای روسی برمیخورم و هم این اتاقی که تو خونه پدری به من دادن خیلی سرده و هم خودم سرد شدم. نمیخوام از این بحث های جغرافیایی کنم و منابع زیاده اونچه من از روس ها مد نظرمه چیز دیگه ایه. الانم که Gem داره یه فیلم اسلحه بازی جالب درباره روسا میده که نیکلاس کیج بیش از ده بار در آستنه مرگ قطعی نجات یدا میکنه و این منو یاد نیچه میندازه که فکر کنم در "آنک انسان" (اگه اشتباه تعریف نکنم) درباره بیماری های شدید دوران زندگیش و عذابی که کشیده میگه تنها پناهش نوعی "تقدیر گرایی روسی" بوده و بدین معنی که میگه سرباز روس وقتی که از نبرد کاملا خسته شده و مرگش نزدیکه و دشمن داره میاد در سرما خودش رو روی زمین می اندازه و چشمانش رو میبنده شاید نجات پیدا کنه. روس ها بعلاوه فکر کنم تنها مردمانی هستند که سرزمینشونو رو "مادرشون" میدونن و اینکه ما هم مام میهن میگیم ریشه اش به اونا میرسه. حرفمو خلاصه کنم . روسیه با اینکه خیلی نیرومند و وحشیه اما زنه. وارد خیلی بحث ها مثل هنر و ادبیاتش نمیشم و فکر کنم قبلا چیزایی گفتم. برای من جز این زنانگی روس ها ، وسیع بودنشون و سرسختی و مقاومت و انتظار و ادعای برترین بودن و شکست هاشون همیشه جاب بوده و بیجهت نیست بین هزاران فیلم مطرح انگلیسی زبان و فرانسوی نهایتا اگه بخوام ۵ فیلم برتر تمام عمرم رو انتخاب کنم سولاریس(که تو آرشیو موضوعی سینما-فلسفه میبینید) و نوستالژیا دو تاش هستند و "ایثار" هم که بسیار زیباست. متاسفم که حالا که میخوام وبلاگ رو تموم کنم چیزی درباره سینمای برگمان که اندازه کوبریک و تارکوفسکی منو تحت تاثیر قرار داده ننوشتم بخصوص ۳ شاهکار فراموش ناشدنیش "شرم-نجواها و گریه ها-مهرهفتم" که عشق ساده این اولی جالب ترین عشق تمام سینما بوده که دیدم و دومی بهترین فیلم درباره مرگ و شخصیت زن و سومی بهترین اثر درباره مذهب . به هر حال الان بخاطر دوستی درباره هنری ترین فیلم تاریخ سینما مینویسم که اگر همه معیارهاو پیام هایی که فیلم باید بده رو کنار بگذاریم و خود هنر برای هنر معیار باشه بی نظیره اگرچه در تکنیک هم عالیه و آرامی حرکت دوربین در این فیلم عجیبه.ولی فقط اون حس زیبایی شناسانه و خود زمان رو در نظر بگییم فیلمیه که دیگه تکرار نخواهد شد یعنی نوستالژیا      

 

 

اول : تارکوفسکی که معتقد بود هنرمند همچون پیامبر است که زیبایی را همراه با آیینی اخلاقی می آفریند  به عقیده ای مهمترین سینماگر- فلسفی است و خواندن کتاب بابک احمدی ، بهترین مرجع شناخت اوست و البته آخرین روزای سال دیدم تو ویترین کتابخونه مرکزی کتابی به اسم ذهن و معنا یا شبیه این منتشر شده که اگه اونو میخوندم این مطلب دو برابر بود و من سعیم کردم مختصر باشه و اگر الان یکبار دیگر فیلم را ببینم مطلب چند برابر میشود. جالبترین چیزی که از استاد احمدی آموختم و این مربوط به زمانیه که خیلی سیاسی بودم و دفاع از مدرنیته و دموکراسی(هنوز هم تو حوزه عمومی اینجورم) اینبود که تارکوفسکی به نظریه "مولف" و رسالت در هنر قائل است که نظریه ای کاملا ضد پست مدرنیستی است و این مرا عاشق او کرد و از اینرو برای یک پست مدرن خیلی عجیب است سراغ این آدم برود منتها بحث منتقدان سینمایی اینستکه این فیلسمسار درباره فیلم هایش هرچه بگوید مهم نیست و ما تاویل پست مدرنیستی داریم هر چند تارکوفسکی میگوید فیلم های من یک معنای واحد دارند. فیلم "سولاریس - 1972" را که معرفی کردم دو دوست که نمیدونم هنوز خواننده من هستند گفتند درباره نوستالژیا و ایثار بنویس که فرصت نشد. "نوستالژیا" در سال 1983 آماده شد و بعد از آن هم که تارکوفسکی که زیر فشار حکومت کمونیستی بود و متاسفانه بیماریش اجازه زنده ماندن تا دیدن فروپاشی آن حکومت ظالم را نداد  یکبار دیگر در دهه 80 پشت دوربین رفت تا شاهکار بزرگشOffret به انگلیسی Sacrifice بمعنای قربانی و در فارسی معمولا "ایثار" ترجمه شده را بسازد و اندکی بعد بر اثر بیماری درگذشت.بدین ترتیب نوستالژیا پایان سینمای شکوهمند او و همزمان بیانگر زندگی واقعی او در تبعید بود وقتی خانواده اش در روسیه سرگردان ، و او در غم مام میهن بود.اینکه بهترین اثر او کدام است؟ واقعا نمیدانم و اگر کسی بگوید یک فیلم او را توصیه کن پاسخی ندارم . ولی جز این سه ، شاهکار فوق العاده دیگری بنام "استاکر- 1979" دارد و هر چهارتای این فیلم ها فوق العاده اند . بقیه آثارش هم همه تحسین شده اند و حتی در IMDB دو تایشان بنام های "آندری روبلوف-1969" "ایام کودکی ایوان -1962" در کنار "استاکر" سه فیلم برگزیده او نام برده شده که البته من با اینکه ایندو را ندیده ام مخالفم و فیلمی بنام "آینه – 1975" دارد که زندگینامه خودش است و اگر اینرا ندانید ممکن است مثل من ازاولین بار دیدنش گیج شوید س آخر ببینیدش.علی رغم آنکه نوستالژیا 3 جایزه اصلی کن از جمله بهترین کارگردانی و بهترین آفرینش(مشترک با  "پول" روبرت برسون) را برد و تارکوفسکی بجز آن 2 بار نامزد نخل طلا (سولاریس و ایثار) شد اما این جایزه و بسیاری جوایز مهم مثل اسکار و گلدن گلوب را هرگز نبرد چون فهم و حوصله فیلم هایش واقعا در توان همه نیست و بمعنای کامل کلمه فلسفیست و از اینرو در بسیاری جشنواره ها هیچ موفقیتی بدست نیاورد و مهمترین جایزه اش در سطح بین المللی شیر طلائی ونیز برای "کودکی ایوان" است.بعلاوه نویسندگان و منتقدان احمق کمونیست بارها تارکوفسکی را تقبیح کردند و گاه به این اتهام که فیلم هایش نا امیدانه است و گاه به این اتهام که ضد تاریخی است و اصول ماتریالیستی کمونیسم را نادیده گرفته است! به هر حال با کارگردانی تنها 10 فیلم کمتر از همه کارگردانان بزرگ سینما فیلم ساخته و این واقعا افتخار است(مثل کوبریک بزرگ) و نه مثل  آدم ساده اندیشی مثل جان فورد که اصلا دوستش ندارم صد و خورده ای فیلم میسازد طبیعیست چندتایش شاهکار میشوند ، گذشته از کارگردانان ساده دیگری چون چاپلین ، بیلی وایدلر ، دسیکا و فلینی که  که علی رغم پاره ای زیبایی های ساده و طنزآمیز ، برای ذهن های فلسفی آثار رومانتیکشان هیچ چیز خاصی ندارد ،  بنظر من مثلث " تارکوفسکی -  کوبریک – برگمان " و از جدیدها شاید هم بعضی آثار لینچ و فینچر نماد کامل اندیشه در سینما هستند . البته بحث من نواوری و تکنیک نیست که خوب از اون نظر اورسن ولز بهترینه و تری گیلیام یا تارانتینو عالیند اما اونها فیلم هایی دارند که یکدفعه یک صحنه جالبش در تماشا ممکن است ما را شگفت زده کند چه تکنیکی بکار رفته! اما منظور من فیلمیست که بعد تمام شدنش تماشاگر را به فکر فرو ببرد واز این نظر تارکوفکی در راسشان قرار میدهم. 

 

 

دوم: سینمای فلسفی یعنی چه؟ ممکن است خیلی ها این عنوان را برای هر اثر آشغال ترسناکی که ببینند اطلاق کنند . اما فلسفه بطور کلی آنگونه که همه از هایدگر تا پوپر گفته اند با مسئله آغاز میشود و فیلمی فلسفیست که یک یا چند مسئله فلسفی ر بیان کند . الکی که نمیشود هر اثر سطحی خوشایند یک دختر دبیرستانی یا فیلمی که منتقدان کهنه سال مجلات قدیمی خوب میدانند فلسفی بدانیم و باید توجه کنیم فلسفی بودن فیلمی اصلا بمعنای تائید هنری فیلم نیست ممکن است یک هنرمند اصلا فیلم را قابل اعتنا نداند. جان فورد که لیاقت مثال زدن هم ندارد اما فلینی را در نظر بگیرید . گذشته از هشت و نیم که شاید بتوان با اغماض کمی آنرا تامل برانگیز خواند هیچ چیز خاصی در آثار معروفش (لادولچه ویتا – جاده – آمارکرد – شب های کابیریا -  I Vitellon ) وجود ندارد که کسی به فکر فرو برود و این حرف من در نفی این آثار نیست و اصلا نمیدانم معیار اینکه مثلا کمدی های بیلی وایدلر خوب هستند یا نه چیست؟ اما یک چیز مسلم است که  فیلم های امثال این کارگردان ها هر چقدر خوب و خنده دار و احساساتی ، اما  فلسفی نیستند و حالا اینکه فلسفی بودن هم افتخار است یا نه؟ بحثی دیگر است و نمیخواهم خیلی پیچیده اش کنم و بنظرم ذهن های ساده فیلم های ساده میخواهند و نفی نمیکنم تنها اینکه یکبار ما فیلمی را دوست داریم چون خاطره ای خاص برای ما دارد یکبار چون در بچگی آنرا دیدیم یکبار چون با شخصیت اصلی همذات پنداری میکنیم و یکبار چون فلسفی است. فقط میگویم اینست مرزها را مشخص کنیم تا سرگردان نشویم و بدانیم چه می گوییم و علاقه ما به فیلمی اعتبار نمیدهد. حالا سوال اصلی اینکه مسئله سینمای تارکوفسکی چیست؟ حقیقت اینکه من اینرا درک میکردم اما نمیتوانستم بیان کنم و بچه ها مسخره میکردند اما دربررسی هایدگر بود که در فصل 16 کتاب "هایدگر و پرسش بنیادین" بنام زمان و دازاین یکدفعه دیدم بابک احمدی بطرز شگفتی برای تفهیم مسئله زمان از رمان های در جستجوی زمان از دست رفته و خانم دالووی و کوه جادوی توماس مان(که رمان محبوب تارکوفسکی هم بوده) اشاره کرده و بعد ادبیات بکت و سینمای تارکوفسکی را مثال زده ، متحیر شدم که این متفکر سرشناس دقیقا آنچه که در بکت و تارکوفسکی میدیدم و نمتیوانستم بیان کنم را بخوبی گفته ، "زمان" در تحلیل های ژیل دلوز هم اصلا بحث اصلی فلسفه سینما دانسته شده ، با اینحال سینمای تارکوفسکی خیلی فلسفی تر هم هست و مسئله "معنویت" در جامعه مدرن را هم بخوبی پیدا میکند. تا حالا صحنه ای دیده اید که اینقدر تحت تاثیر قرار بگیرید از روی صندلی بلند شوید؟ دومینیکو که شخصیتی دیوانه است در نوستالگیا در صحنه تکان دهنده ای در حالیکه که خودش را می سوزاند انه است مردم را به معنویت میخواند و همه بسادگی او را مینگرند تا آتش بگیرد .او قبل مردنش گفت:ببینید در چه مصیبتی گرفتار آمده اید که دیوانه ای باید راه را به شما بنمایاند. براستی سرنوشت ما در قرن21 همین شده است... تارکوفسکی همچنین اسم تنها کتابی که مجموعه نوشته هایش در مورد سینما است را "پیکر تراشی زمان" نهاده و فکر کنم این اصطلاح بخوبی منظورش را می رساند. زمان و معنویت دو مولفه فلسفی سینمای تارکوفسکی هستند که از این نظر اهمیت بیشتری دارند که برخلاف سولاریس که تا حدودی تخیلی بود اینجا مصداق همان حرف خود اوست که " در فیلم هایم مرز واقعیت و خیال دقیقا مشخص نیست جز مواردی معدود همه از زندگی واقعی نتیجه شده اند." در حالیکه همه ماده ی اصلی فیلم را مناسبت تصاویر و حرکت میدانند تارکوفسکی تاکید داشت فیلم مناسبت تصویر – زمان است که به بحث دلوز نزدیک است چون او بگونه ای ربط فلسفی بجای برداشت تکنیکی قائل بود.وی بارها در جاهای مختلف سینما را شکل دادن به زمان نامید. زمان قهرمان اصلی فیلم های اوست و میتوان این موضوع را به یاری بحث های بسیار هایدگر توضیح داد که من از تبیین طولانی خودم میگذرم و به سخن همین دوست روس اشاره میکنم:" هایدگر زمان را به سه نوع زمان روزمره و زمان طبیعی و زمان جهانی تقسیم می‌کنه. در بحث زمان روزمره می‌گه  زمان آن چیزی ست که اتفاقات در آن رخ می‌دهند. پس تغییر در زمان است. تکرار دوره‌ای ست. هر دوره تداوم زمانی یکسانی دارد. ما می‌توانیم مسیر زمانی را به دلخواه خود تقسیم کنیم . هر نقطه اکنونی زمانی بر دیگری امتیاز ندارد و اکنونی پیش‌تر و پس‌تر (بعدتر) از خود دارد. زمان یکسان و همگن است. ساعت چه مدت و چه مقدار را نشان نمی دهد بلکه عدد ثبت شده اکنون است. هایدگر می پرسد که این اکنون چیست و آیا من انسان بر آن چیرگی و احاطه دارم یا نه؟ آیا این اکنون من هستم یا فرد دیگری ست؟ اگر این طور باشد پس زمان خود من هستم و هر فرد دیگر نیز زمان است و ما همگی در با هم بودنمان زمان هستیم و هیچ کس و هر کس خواهیم شد."بی شک بهترین کار برای فهم اینگونه سخنان یا بحث های برگسون درباره دیمومیت(بقول دکتر طالب زاده) مشاهده این فیلم هاست . اساس هستی و زمانکه عده ای مهمترین کتاب فلسفی قرن میدانندش بر تبیین دازاین قرار داد و اگر درست یادم باشد نام دو بخش کلی کتابش "تفسیر دازاین بر طبق زمان- دازاین و زمانمندی" بود. در این فیلم ما کلا در زمان در حال رفت و آمدیم از کوچکترین نماها گرفته که سعی دارند ما را در زمان غرق کنندتا خود اساس فیلم و خاطرات شخصیت اصلی ازگذشته و صحناتی که نه سیاه و سفید بلکه با هنرمندی از رنگ های دیگرکه نماد گذشته  ساخته شده ان دفوق العاده اندو از توضیح بیشتر بعلت طولانی بودن میگذرم      

 

درباره اینکه تارکوفسکی یک سینماگر پست مدرن نیست :

تارکفسکی در سخنرانی در لندن گفت : راستی عجیب است که فیلمی بسازیم و بخواهیم اندیشه ی خود را پنهان کنیم . فیلم های من اندیشه هایم را بیان میکنند ، نه کمتر و نه بیشتر – نفی هر گونه جنبه نمادین – وی میگوید فیلم های من ساده هستند و تمثیلی خاص ندارند و اگر اینگونه نباشند هدف من چنین نبود – وی بارها گفت بهترین تماشاگران او کودکان هستند چون فیلم هایش را با حس و غریزه و با نوعی شهود میبینند و خرد نظری را کنار میگذارند و تاویل نمیکنند.

  

 

سوم: نوستالژیا یا به همان تلفظ روسی نوستالگیا معناهای زیاد و عاشقانه ای که پیدا کرده و مفهومیست که بیانگر نوعی "فقدان" و غم و حسرت خوردن برای آنست ، این غم و حسرت میتواند به معنای هر امر گذشته باشد اما یک معنای اصلی واژه هیچ ربطی به عشق ندارد و منظور از غم و حسرت نسبت به میهن و دوری از آن است. نوستالگیا عاشقانه ترین فیلم تارکوفسکی هم هست ، عشق آندری گرچاکف به زادگاه ، خاک و خانواده اش .دشوار میتوان رابطه اوجینیا و گرچاکف را عشق نامید و گرچاکف توجهی به او ندارد واوجینیا هم گدایی محبت نمیکند و مرود. در فیلم تارکوفسکی هم اگرچه منظور همین مطلب است اما ما معنایی بمراتب کاملتر میفهمیم که نمیتوانم بیان کنم و تنها در گرو دیدن فیلم میتوان معنای مد نظر تارکوفسکی را فهمید .  البته فیلم واقعا حوصله میخواهد و توصیه من دیدنش در چند نوبت است . من سه بار فیلم را دیدم و بار دوم در چهار پنج شب تا دقیقا وارد فضای فیلم شوم. تفاسیر بسیار هایدگری میتوان از این آثار کرد که برای بعد میگذارم. اما مفهوم "آوای هستی" در فلسفه هایدگر دوم را به یاد آورید . هایدگر میخواهد ما فقط گوش دهیم و اینقدر حرف بیخود نزنیم. در مواجهه با تارکوفسکی هم باید اینگونه بود . تماشاگر عامی که فیلم های مبتذل ایرانی یا اکشن خارجی را میبیند اصلا تحمل نوستالژیا را نخواهد داشت . ممکن است در این فیلم نمایی یک ربع ببینیم که هیچ اتفاقی نیفتد و ما فقط باید حس کنیم و اتفاق خاصی نیفتد.  ساختن نوستالژیا زمانی آغاز شد که تارکوفسکی هنوز فکر نمیکرد راه بازگشت به خانه و میهن بر او بسته شده است . حتی میخواست بخشی از فیلم را در روسیه تهیه کند . فیلم سفر یک روس در ایتالیا بود . اما سرانجام این روس راه بازگشت به خانه اش را مسدود دید. تارکوفسکی نهایت سعی خود را کرد تا درد های مهاجرت و دوری از وطن و پژواکی از دوران کودکی خود را در این فیلم نشان دهد.خاطره ی روسیه همیشه با باران همراه است.فیلمنامه بر اساس کار مشترک تارکوفسکی و گوئرا (فیلنامه نویس مشهور ایتالیایی که بهترین آثار آنتونیونی مثل "شب"  و"کسوف" را نوشته) نوشته شده و جالب اینکه همسر گوئرا هم روس بود.ریشه  آشنایی آنها هم به همراهی گوئرا با آنتونیونی از شوروی بر میگردد که وقتی فیلم آینه را هیچ جا گیر نمی آورد به شوروی می آید اما مسولین نمایش فیلم را قدغن کرده و سرانجام با تهدید های آنتونیونی رضایت میدهند یک نسخه را به او دهند. اول قرار بوده نقش اصلی را روشنفکر بزرگ و شهیر روس سولونیتین بازی کند(در یکی از شماره های شهروند چند ماه پیش پرونده کاملی درباره او بود و بعدا درباره اش نقل میکنم) چنانکه در فیلم های دیگرش بود اما سولونیستین در رنج و بیماری مرد وکار به یانکوفسکی داده شد. یانکوفسکی که نقش اصلی را داشت گفته که تارکوفسکی او را یک ماه در رم تنها گذاشت و بقول خودش تبعید کرد و بعد به سراغ او که از تنهایی و غربت جانش به لب رسیده بود رفت و گفت : حالا وضع تو خوب شد . دیگر میتوانیم برای فیلمبرداری آماده شویم چون حالا معنای تنهایی و غربت را فهمیده ای. یانکوفسکی نکته جالب دیگری نقل کرده که در حین فیلمبراداری تارکوفسکی به او مگفته : هر کنش تو در این لحظه باید برای تو به معنای مهمترین کنش تمامی زندگی ات باشد.  

پایان فیلم که برای من بسیار تاثیر گذار بود و در آن شخصیت اصلی که در رفتن به وطنش ناکام مانده(مثل خود تارکوفسکی) پس از تلاش بسیار شمعی را در یک نمازخانه به جایگاهش می رساند . بدین ترتیب یک نمازخانه بزرگ ایتالیایی نمادی برای خانه و میهن میشود . تارکوفسکی میگوید در ان نما به فاصله ی روحی و درونی آندری شخصیت اصلی پایان داده و کاری کرده که همه چیز در وحدت تما نمایان شوند و گفته ما شاهد امری هستیم که رویدادی در جان گرچاکف است و نه نماد چیزی خارج از او .

 

بهترین جاهایی که ما مفهوم نوستالژیا را درک میکنم(از آنجا که رابطه شخصیت اصلی و زن عاشقانه نیست و شخصیت اصلی که نویسنده مشهور روسی است و نماد خود تارکوفسکی است بقدری پیچیده و در خودش است که به علاقه زن بی اعتنا است- از تفاسیر عاشقانه این واژه میگذرم ) در خاطرات او از روسیه هستند. در آنها رنگ ما را از جهان واقعی به دنیای ذهنی و خاطره های شاعر روس برده است . در یکی از بهترین هایشان این نما-سکانس نور هجده بار دگرگون شده است و ما همه چیز را بصورت فلاش بک میبنیم رنگ ها بارها کم و زیاد شده اند رفته اند و برگشته اند تا سرانجام نرم و آرام حذف شده اند . مثال دیگر را می توان در سکانسی بازیافت که آندری گرچاکف به دیدار دومینیکو رنگی است ، اما با ورود گرچاکف به خانه رنگ فیلم آرام سیاه و سفید شده است . از پنجره خاک روسیه را میبینیم که به داخل اتاق آمده است. تصویری زیبا و خیره کننده از چشم انداز تپه ها در اتاقی ، تصویری که معنای آن هنوز روشن نیست اما در پایان فیلم کامل می شود. در ادامه اشیا خانه ی دومینیکو را میبینیم . این طبیعت بی جان در نور اندک اتاق قدیمی تر هم به نظر می رسد . چون دوربین به پنجره می رسد میبینیم که هنوز نشانی از رنگ و دنیای واقعیت باقی است . چونان حضور طبیعت سرسبز در پس پرده های توری روسی . رنگ اندکی باقی است . اما احساس می کنیم که رنگ ها چیزی کم دارند . همین ، سایه ای از غم می سازد. آندری گرچاکف و دومینیکو به نوبت در سایه روشن قرار می گیرند. نور و رنگ اندوه بارند. گرچاکف می نالد: این نور پاییز مسکو را به یادم می آورد.       

 

 

 به قطعاتی زیبا از فیلم توجه کنید که توسط بابک احمدی دستچین شده اند:

 

دومینیکو می پرسد : من کجایم؟ نه در واقعیت و نه در خیال؟

 

آوای هستی در سراسر فیلم جاریست ، صدای قطره های آب و آوای باد و زمزمه های انسانی

 

بسیاری جاهای فیلم به پرده های نقاشی شبیهند ، حرکت آهسته و به زحمت دیدنی عناصر ، استقلال رنگ ها و نور پردازی دقیق ، تصویر اوجنیا ، تصاویر شهری که بر تپه ای بنا شده و شکل گرفته از خطوط متقاطعیست که با یکدیگر توازن هندسی دارند یادآور موضوع ها یا پس زمینه های نقاشی رنسانس هستند

 

در عنوان بندی فیلم تصویری محو در زمینه ای مه آلود نمایشگر تپه ایست که به ردیف درخت ها و شاید دریاچه ای پایان میگیرد . داچا ، اسبی سفید و سگی در دور دست دیده می شوند و کنار آنها تیر تلگراف قرار دارد . خانواده گرچاکف از تپه پایین می آیند . مادربزرگ مادر و دو کودک در خاک روسیه . این جهان خاطره دنیایی است غیر واقعی که شاید به یاد گرچاکف می افتد. تصویر سیاه و سفید است اما دنیای امروز و چشم انداز های ایتالیا که گرچاکف در ان سفر میکند رنگیست . هربار که خاطره ای به یاد گرچاکف می آید فیلم سیاه و سفید میشود یا تک رنگ . حرکت ها کند و آرام میشوند. در این فیلم پدیده تازه سینمای تارکوفسکی سر بر می آورد : در یک نما ترکیب تصویر سیاه و سفید و رنگی را کنار هم میبینیم

 

گرچاکف کم حرف است و به ندرت چیزی می گوید . انگار آدم ها ناتوان از سخن گفتن هستند. انگار مثل هایدگر مخالف با وراجی و حرف زدن است و میخواهد تنها محو تصاویر شویم.

 

دومینیکو در جستجوی "مطلق" است.

 

دومینیکو کنار مجسمه مارکوس اورلیوس می ایستد و میگوید هر گاه به پشت سر خویش می نگریم برای آنست که روز پیدایش بحران را کشف کنیم.

 

گرچاکف در نمازخانه گفتگویی میان کاترین قدیسه با خدا را میشنود : چرا خود را از او پنهان کرده ای؟ پنهان نیستم . او مرا نمیبیند.

 

دومینیکو در خانه اش قطره ای بر کف دست خود می ریزد و روی آن قطره ای دیگر می افزاید . آنگاه به گرچاکف میگوید : ببین این قطره ایست و این دیگری هم قطره ای . نتیجه باز یک قطره است . او بر دیوار خانه اش نوشته 1+1=1

   


 

در پایان به سخنان خود تارکوفسکی درباره فیلم در تنها گفتگویش با لورانس کزه توجه کنید که سال 1986 از رادیو فرهنگ فرانسه پخش شد.از امید بازیافته اشاره می کنیم:

 

کزه:نوستالگیا از چه چیز یاد میکند؟

از ناممکن بودن زندگی ، از فقدان آزادی . اگر انسان برای مثال محدودیتی برای عشق قائل بشود بطور کامل از شکل خواهد افتاد . به همین شکل اگر برای زندگی معنوی هم محدودیت قائل شود ، صدمه خواهد دید . برخی این لطمه را بیش از دیگران احساس میکنند و می کوشند تا با آن مقابله کنند . آن ها با بخشش زندگی خود خیال رها کردن جهان از این فقدان عشق را دارند . این معنای ایثارست . وقتی انسان محدودیت های تحمیل شده به عشق و بخشش از سوی جهان معاصر را میبیند رنجور می شود . قهرمان نوستالگیا از ناممکن شدن دوستی و دوست داشتن مردم جهان ، رنج می برد . هر چند او دوستی یافته است ، کسی که حتی بیش از او در رنج است ، یک دیوانه ، دومینیکو.

 

کزه:این رنج همان غربت است؟

تارکوفسکی: غم غربت یک حس تام و کتمل است . بعبارت دیگر شخص میتواند غم غربت را احساس کند حتی اگر در سرزمین خود و در کنار نزدیکانش باقی بماند . به رغم داشتن خانه ی نیکبختی و خانواده ی خوش بخت ، باز انسان میتواند از غم غربت در رنج باشد . خیلی ساده ، به این دلیل که احساس میکند که جانش محدود شده و نمیتواند چنان که می خواهد طرح اندازی کند . غم غربت همین ناتوانی در برابر جهان است.درد اینست نتوانیم معنویت خود را به انسان های دیگر منتقل کنیم . این همان درد و رنجی است که قهرمان نوستالگیا را در بر گرفته است.او رنج میکشد  که نمیتواند دوستی بیابد و با آدم های دیگر ارتباط بیابد. این آدم می گوید : باید مرزها را .یران کرد . برای اینکه تمامی دنیا همه ی مردم ، معنویت او را بگونه ای آزادانه و بدون درگیری با هم کسب کنند . به معنایی کلی تر او از شخصیت نا هم خوان خود با زندگی مدرن رنج میبرد . او نمیتواند در برابر مصیبت دنیا خوشبخت شود. او در خود این مصیبت و تنگدستی جمعی را گرد می آورد و میخواهد جهان را دگرکون کند . مساله اش از حس همدردی ناشی میشود. تمام رنج از آن ریشه می گیرد . او نمیتواند این حس همدردی و شفقت را کنار بزند . میخواهد با انسان های دیگر رنج بکشد . اما به رنج آنها راه نمی یابد.   

 

+ نوشته شده توسط Freigeist در شنبه 1388/01/08 و ساعت |
Powered By
BLOGFA.COM