تبليغاتX
تراژدی
 

دلم تتگ....

 

 

خوب تا نرفتم این مطلب رو که دیشب به ذهنم رسید بنویسم.من مثل سارتر بیماری نوشتن دارم و قابل ذرمان نیستم .کلا دوست ندارم در مسیر شاعری قدم بردارم و ایده آلم نویسنده ای روشنفکر است . یعنی هنر و ادبیات و شعر همه و همه باید در خدمت روشنفکری باشد و این نه به معنای تلاش برای سیاست و حکومت بلکه روشنفکری همانگونه که سارتر میگوید تنها به اخلاق متعهد است. یکبار که چند پست پیش شعری فرمالیستی(من و تو) از خودم نوشتم دو کامنت و یک ایمیل بود که تشویق کردند شعر بنویسم و آن دوست در ایمیل که شاید هم آشنا بود و اذیت میکرد گفت فلسفه را بی خیال شوم و فقط شعر در وبلاگ بنویسم تا به مهارت در فرم برسم که آینده شعر ایران شعر حجم و فرم گراست. حالا دوستی به همان پست کامنت زده و برای مسابقه شعر دعوتم کرده که علاقه ای ندارم اما حالا که مدت زیادی تهران را ترک میکنم گفتم قطعه ای کوچک بنویسم و برای من آرمان های مدرن و نفی مزخرفاتی چون "مرگ مولف" ارجح است اما در شعر ضمن تاکید بر وجود محتوا بنظرم فرم نسبت به آن اصیل است و ظرافت همواره زیبایی هم دارد.درباره فلسفه هنر و نشانه شناسی و "ساختار و تاویل متن" حرف های زیادی دارم که بعدا..فکر کنم برای یک مبتدی این شعر تاویل پذیری نسبتا خوبی دارد(مثلا مثل براهنی و رویایی سعی کرده ام با جا به جایی حرف اضافه ایهام ایجاد کنم که سوژه دلتنگی یک فرد است یا تهران؟) و کلا در این نوع شعر هدف شکستن ساختار زبان فارسی با کلمات معمولی است.به هر حال ما از سر سفره "بکت" بلنده شده ایم.

 

 

 

 

دلم تنگ میشود را برایش تهران  

و کسی نیست تا بگویم برایش را

روحی ویران ، عاقبت ِ عصیان و طغیان

دلم برای تهران تنگ میشود و خدایی نیست تا به شوق نگاه کردنش برخیزم

بامدادان .

بی دلدار ای دل با که بگوید این بی دل؟

دلتنگی های پوسیده ی  دل

دلم برای تهران تنگ میشود

که دیگر چاهی هم به راهی ندارد تا چون آن مرد گاهی سر گذارد مردی

 بگرید و آهی

دلم برای دلش را تهران تنگ میشود

چرا که دل ِ تنگش آموختم دل تنگ شدن را تنگ دلانه

دلم برای تویی تنگ میشود

 که کسی  راز ِ دل تنگی را از چشمان بیدارت نمی فهمد

دیگر رویایی نیست هنگام بستن چشمان خواب آلودم

 و دلم برای خودم تنگ میشود

تهران پر ز جنگُ  فلسفه ها منگُ  سر ها پر ِ بنگُ  در گوشم صدای زنگُ  سیاهی تنها رنگُ 

  یاران همه لنگُ   عشق ها شده ننگُُ  دل ها همه سنگ

.

.

.

.

.

.

.

دلم تنگُ  تنگُ  تنگُ  تنگ....

  

 

 

 

+ نوشته شده توسط فاوست در دوشنبه 7 مرداد1387 و ساعت |
 

 

 از آخرین تصاویر نیچه در جنون که مادرش از او نگهداری میکند

 

داستان یک خطا !

 

چگونه "جهان حقیقی" افسانه از کار در آمد؟

 

فردا تهران را به مدت نا معلومی ترک میکنم و چند تا برنامه در جاهای مختلف هست که بخاطرش مدت زیادی وقتم تلف میشود و حوصله نوشتن در کافی نت را هم ندارم. دوست دارم آخرین مطلب وبلاگ زیباترین قطعه فلسفی باشد که تا حالا خوانده ام و وقتی سخن از زیبایی در نوشتن متون فلسفی می آید همه باید در برابر نیچه تعظیم کنند. نیچه در این نوشته که منظورش از خطا همان فلسفه است در کتاب "غروب بت ها" که نشان از بلوغ فوق العاده اش دارد در عین کوتاهی و پیچیدگی تاریخ فلسفه را تا زمان خودش بیان میکند و سه مرحله بعدی آن یعنی پوزیتیویسم و پست مدرنیته و نابودی فلسفه(که این یکی البته هنوز متحقق نشده) را بطرز شگفتی پیش بینی میکند و بعد از خواندن چنین متنی دیگر فکر نکنم کسی بتواند برود افلاطون بخواند. فقط چند نکته از آشوری مترجم متن: بخش دوم واژه حقیقت از نظر دستوری در آلمانی مونث است و دیگر اینکه منظور از دستور در بخش سوم همان قاعده اخلاقی کانت و نوردیک منطقه ای سرد و کم آفتاب در شمال آلمان و کونیگسبرگ محل زندگی کانت است و جان آزاده هم کسیست که شناخت و حقیقت یابی را رها کرده و به زندگی عادی می پردازد. تاریخ فلسفه خوانده ها تشخیص میدهند بر خلاف آنکه عده ای نوشته های نیچه را کلا شطحیات میدانند اینجا نیچه هر واژه ای حتی وضع هوا را با دقت بمنظور خاصی آورده و خیلی روی نوشتن این مطلب کار کرده و وقت گذاشته و جدا از درستی و منطقی بودن اما من قطعه ای به این زیبایی ندیدم.

 

 

(( 1.جهان حقیقی دست یافتنی است برای مرد فرزانه ، مرد پرهیزگار ، مرد با فضیلت – همان است که در آن به سر میبرد : او همان است .

(کهن ترین صورت ایده ، ایده ای کم و بیش زیرکانه ، ساده ، باور پذیر ، بازنویسی گزاره ی: من ِ افلاطون حقیقت ام.")

2.جهان ِ حقیقی اکنون دست نیافتنی ست ، اما نوید ِ دست یابی به آن را به فرزانگان و پرهیزگاران و فضیلتمندان یعنی گناهکاران ِ توبه کار داده اند.

(پیشرفت ِ ایده : ایده ای تر دستانه تر ، موذیانه تر ، درنیافتنی تر – می شود زن ، میشود مسیحی...)

3.جهان حقیقی نه دست یافتنی ست ، نه اثبات پذیر ، نه نوید دادنی . اما اندیشیدن به آن به خودی ِ خود مایه ی آرامش است . وظیفه است . دستور است .

(خورشید کهن همچنان در زمینه است ، اما از ورای مهِ و شک ، ایده والا شده است ، رنگ پریده ، نوردیک ، کونیگسبرگی)

4.جهان حقیقی دست نیافتنی است؟ پس هیچ راهی به آن نیست . و از آنجا که دست نیافتنی است شناختنی هم نیست. در نتیجه نه آرام بخش است ، نه رهایی بخش ، نه وظیفه آفرین : چیز ناشناخته چگونه وظیفه آفرین تواند بود؟....

(هوای گرگ و میش ، نخستین خمیازه ی عقل ، خروس خوان ِ پوزیتیویسم)

5.جهان حقیقی! ایده ای که دیگر نه به کار می آید و نه دیگر وظیفه آفرین است – ایده ای بیهوده ، بیکاره ، در نتیجه ایده ای ابطال شده : باید از شرش رها شد!

(روزِ روشن ، چاشتگاه ، بازگشت ِ عقل سلیم و سر زندگی ، سرخی ِ شرم بر گونه ی افلاطون ، ولوله ی تمامی ِ جان های آزاده)

6.از دست ِ جهان حقیقی آزاد شدیم . دیگر کدام جهان مانده است؟ ناگزیر جهان ِ نمود(پدیدار)؟...اما نه ! با آزاد شدن از دست ِ جهان حقیقی از دست ِ جهان ِ نمود نیز آزاد شده ایم!

دیگر جهانی جز همین جهان نمانده است.

(نیمروز ، دّم ِ کوتاهترین سایه ، پایان درازترین خطا ، اوج ِ بشریت ، سر آغاز زرتشت))

 

 


 

 

 

5 شعر زیبا

 

آخر شب آهنگ بی کلام ِ اول غوغای عشقبازان شجریان(راستی دی.وی.دی کنسرتش هم آمده) ساخته استاد سعید فرجپوری رو میشنیدم و خیلی آرامش عجیب و احساسات خاصی تو این آهنگ(مخصوصا دقیقه اول) هستند که غم و ماتم نمیشه گفت بلکه نوعی حس نوستالژیک تاسف همراه با شادی زودگذر به آدم دست میده مثل وقتی بعد از مدت ها یه جای آشنا رو میبینی اما همه چیز تغییر کرده و یاد خاطرات میفتی و یه لحظه یه حس خاص پیدا میکنی و زود تموم میشه. همین موقع مجموعه منتخبی از همه شاعران ایران "غزل های دلنشین" گردآوری علی جانزاده که گزینش خیلی خوبی هم نیست و فردا باید به کتابخانه پس بدم را میبینم و بجای مدتی که نیستم 2 تا غزل از این کتاب و 1 غزل از منزوی و 1 شعر حجم از رویایی و 1 شعر از سهراب مینویسم .شعر معروف شیخ بهایی که تو کتاب دبیرستان هم بود و خوشحالم دوباره پیداش کردم و با تفاسیر عرفانی کاری ندارم اما اثری که نظم هنری زیبایی داشته باشه باید ستایش بشه.  . این اشعار رو در ادامه مطلب حتما بخونید.

 

 


 

 

 

اگر تو نخواهی به زندگیت معنایی دهی هیچ فرد ، گفته یا نوشته و هیچ الگویی نمیتواند اینکار را کند. باید بدانی در این زمانه تنهایی . نه همراه ای تمام و راهنمایی در زمین داری و نه در آسمان .اما این اتفاقا امتیاز توست تا خودت برای خودت تصمیم بگیری و بدانی زندگیت فقط وابسته به تصمیمات خودت و عملی کردن آنهاست. مهم اینست بدانی چه چیز را میتوانی تغییر دهی و چه چیز دست تو نیست . آنگاه با جسارت آنچه را که میتوانی تغییر دهی و شاید روزی برسد که ببینی بیشتر آن چیزهای غیر قابل تغیر را هم تغیر داده ای . تو توانسته ای چون خواسته ای. مهم ایسنتکه به تنبلی و جبر و تقدیر اکتفا نکنی . زندگی بیشک بهشت نیست اما تو حق داری که در جهنم نباشی. مهم اینستکه حرکت کنی . از درست و غلطش نترس . دست کم اینستکه میدانی اشتباه رفتی اما اگر هیچوقت حرکت نکنی همیشه در حسرت ندیدن جهان های تازه خواهی ماند.اگر همین یک نکته را بفهمی که همه چیز فقط به خود تو بستگی دارد و مقاوت در برابر تغییر ارزشی ندارد اگر درک کنی اینها یک سری افکار و خیال روانشناسانه نبوده که بخواهد فقط نوع نگاه تو را عوض کند بلکه دقیقا کنش های بعدی تو را در واقعیت تعیین میکند آنگاه شاید واقعا حس کنی که زندگی می کنی و خوشحالی که خودت نحوه زندگی کردنت را ساخته ای. فقط باید بخواهی.

 

 

این متن را در ایمیلی چندی پیش در جواب دوستی که مشکلات زیادی دارد نوشتم و فکر کردم اینجا هم بنویسم.

بدرود

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فاوست در یکشنبه 6 مرداد1387 و ساعت |
 

 

 

 

وبلاگم را مرور ميكنم و ميبينم كه هيچ چيز درباره موسيقي ننوشتم . واقعا شرم آور است . حتي بعد از مطلب هنر در شوپنهاوئر كه مي خواستم مفصل درباره موسيقي بحث كنم فراموش كردم . اين در حاليست كه وقتي هيچ چيز از جمله فلسفه يا ديگري يا ادبيات نجاتم ندهد موسيقي تسكين ميدهد و از همه بالاتر است.بعد از اينكه از مسافرت برگشتم عمده چيزهايي كه مينويسم درباره نظريه موسيقي و سبك شناسي و مشاهير آن خواهد بود.
مي خواستم اول اصلا نت ها و مقدمات اوليه رو بنويسم اما بهتر ديدم اول اشاره اي به تاريخ موسيقي مدرن كنم...(ادامه مطلب)

 

 



 

همانطور که در جدول پایین وبلاگ آمده بازديد از وبلاگم ديروز به 80 بار رسيده كه طي چند هفته اخير بيشترين بوده و ميانگين بازديد روزانه ام حدود ۵۰ تا ست. کاش میشد فهمید مخاطبان وبلاگت چه کسانی هستند و تو هم بتوانی نوشته هایشان را ببینی چون اینطور این حس را داری که همه دارند تو را نگاه می کنند هر چند برای من مهم نیست.من بعد از اینکه برگردم در این وبلاگ خیلی بیشتر به موسیقی و نظریات هنری بصورت تئوریک خواهم پرداخت و درباره ساختارگرایی و کلا هنر و ادبیات پست مدرن هم باید نکات زیادی را مطالعه کنم و بنویسم مخصوصا درباره فوکو و یاکوبسن و شوپنهاوئر مطالب زیادی برای نقل دارم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فاوست در یکشنبه 6 مرداد1387 و ساعت |
 

 


بهترین تجربه تابستانی شما تا حالا چه بوده؟ شاید مسافرت یا شرکت در یک مراسم خاص یا یا کلاس های مختلف یا آشنایی با یک فرد و... اما بهترین تجربه من (و احتمالا تا آخر تابستان) خواندن این کتاب فلسفی 620 صفحه ای بود. تا حالا کتابی را به این حجم و اینقدر با علاقه و لذت نخونده بودم...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فاوست در یکشنبه 6 مرداد1387 و ساعت |
 

 

 Romance

 

 

 

 

 


بالاخره تموم شد و راحت شدم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که این یه چیز خصوصیه و جاش تو وبلاگ نیست اما من مدت زیادی صبر کردم و باید مینوشتم و راستش میخواستم در کنار شعری از شاملو چند خطی درباره یکی از دخترای هم دانشکده ای بنویسم اما بعد بهتر دیدم حالا که تعارف رو کنار گذاشتم و چه یه وجب چه صد وجب ، بهتره که به ماجراهای گذشته خودم هم در سال های جوانی اشاره کنم و بعد متوجه شدم که حالا باید در مورد خود عشق و این روابط هم (جدا از خودم) توضیحات مفصلی بدهم و بعد ...خلاصه خیلی طولانی و 7 قسمت شد و میتونید نخونید چون برای خودم نوشتم که بعدها نظرمو درباره عشق بدونم چنانکه الان با مطلبی که پارسال بنام "درباره عشق" نوشتم کاملا مخالفم .اصلا قصدم نبود یک مطلب عاشقانه که باید کوتاه و پرمعنا باشه اینقدر تفصیلی دربیاد اما نیمه شب که شروع کردم متوجه گذر زمان تا صبح نشدم و بر خلاف حضرت مولانا صل الله علیه و آله که میگوید "چون به عشق آمد  قلم بر خود شکافت"  قلم ما (یعنی کی برد) اصلا بر خود نشکافت و خیلی هم تاب خورد و خسته نشد!

 

کمتر کسی در وبلاگ های فلسفی و جدی من اینجوری مستقیم به این مسائل اشاره میکنه ولی من به این فکر میکنم ممکنه آینده دیگه هیچوقت انگیزه ای درباره نوشتن این چیزا نداشته باشم و مهمتر از اون اینه که برای من هیچ چیزی از مخاطب و موضوع و محتوا و نظر بقیه... مهم نیست مگر حس آزاد شدن و راحتی بعد از نوشتن یک مطلب و تا کی آدم باید تابع نظم های اجتماعی باشه در حالیکه می دونه بر هم زدن نظمی(بدون لطمه زدن به حقوق دیگران) واقعا حالش رو بهتر میکنه؟ اهل فلسفه اگه نتونن با خودشون صادق باشن چه انتظاری از بقیه مردم هست؟ فراموش نکنید که فلسفه نه مجموعه ای اصول و آموزه برای تعریف آزادی انسان و راه های  دستیابی به آن بلکه فلسفه خود ِ رهایی است.   

 

 

 

 

همیشه میان تو و دیگری صندلی سوم خالی وجود دارد-  دکتر قوام

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فاوست در یکشنبه 6 مرداد1387 و ساعت |
 

 نیچه و بازگشت جاودان...........

 

 

هیچ انگار تمام عیار

نویسنده :کیت انسل پیرسون (استاد فلسفه مدرن دانشگاه وارویک)

ترجمه:محسن حکیمی

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فاوست در شنبه 5 مرداد1387 و ساعت |
 

هر کس که بتواند نسبت به انسانی رنجدیده شفقت بی شائبه نشان دهد یقینا واجد ِ عشق به خدا و ایمان است.

سیمون وی

 

 

 

ترجمه:فروزان راسخی

مقدمه و ویرایش : مصطفی ملکیان

موسسه پژوهشی نگاه معاصر

207 صفحه

 

 

اول:بعد از آن کتاب درباره ویتگنشتاین میخواستم دیگر کتابی که نویسنده اش یک زن باشد را هرگز معرفی نکنم اما حالا کارم به اینجا کشید از کتابی که یک زن درباره یک زن دیگر نوشته بنویسم! از آنجا که تصمیم گرفتم همه کتاب های ملکیان را معرفی کنم به خاطر مقدمه 50 صفحه ای او که تقریبا چکیده کل این کتاب که نامه ای از یک عارفه اهل مطالعه زیاد بنام "سیمون وی" به یک کشیش است مجبور شدم بنویسم. این کتاب را دکتر فروزان راسخی از شاگردان استاد ترجمه کرده و در مقدمه ذکر کرده که بخاطر اشارات ملکیان در کلاس ها به این شخصیت علاقه مند شده و در پایان مقدمه ضمن سپاس قلبی از استاد و تشکر و آرزوی سعادت برای ایشان شعری از حافظ که گفته سیمون وی از کسانی است که این بیت مناسب آنهاست آورده و بیت زیبایی است که اگر من بودم چنین بیتی را فقط برای آدمی زنده می نوشتم:

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند – نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

 

 دوم:این کتاب بیشک ساده ترین کتابی بوده که تا حالا درباره اش نوشته ام و این عقیده اصلی که تبلیغ میکند و یهودیت را بدان جهت نفی میکند : (رنج حتما بخاطر گناهکاری و خوشبختی حتما بخاطر تقوا نیست) برای من چیز خاصی نیست. کلا موضوعش بسط الاهیات پلورالیستی و نکاتی مغفول از مسیحیت و نقد یهودیت است با محوریت مضامینی مثل "رنج" . بنابراین نباید دنبال بحث استدلالی و منطقی باشیم و اینکه اصلا در هر جایی بدنبال منطق باشیم تنها فهم پایین ما را می رساند.کتاب زیاد با فلسفه نپرداخته اما مشخص است مولف اشراف نسبی به فلسفه هم داشته اما بحثش ترکیبی از الاهیات و تاریخ ادیان و فلسفه باستان و اسطوره هاست.مفاد بحث او کاملا کیرکگاردی است و میخواهد از هرگونه بحث عقلی پیرامون دین پرهیز کند. سیمون وی در همه جا بدنبال شباهت هایی بین ادیان مختلف حتی با فلسفه و اسطوره های گذشته است و این عقیده که یکی از ادیان راه به حقیقت دارد را بشدت نقد میکند روند کار کلا تطبیقی است و در جاهایی اشتراکاتی که او یافته ممکن است عجیب و ناپذیرفتنی برای ما باشد اما خلاقیت مولف قابل تحسین است و مشخص است در باب مسائل دینی و خداباوری خارج از دین بسیار اندیشیده و انجیل را هم خیلی خوب مسلط بوده است.بعلاوه باید اشاره کرد پاورقی های بسیار مفید راسخی مترجم کتاب که بدون آن فهم بسیاری مطالب ناممکن میشد چون مولف اشاره هائی جزئی به مسائل مختلف نموده راسخی همه را از عبارات و آیات دینی و اسطوره ای گرفته تا حتی نام های فیلسوفان مثل افلاطون و ارسطو را هم توضیح داده تا جای هیچ ابهام و بدفهمی نماند و مشخص است زحمت زیادی کشیده است و همین که بجای ترجمه ای تکراری از یک موضوع خاص (مثل کارهای پیام یزدانجو) طرف آدمی رفته که ما اصلا اسمش را نشنیده ایم پسندیده است و تا باشد از این کارها. اما راستش من یکی نکته فلسفی عمیقی در این کتاب ندیدم و فکر میکنم کتاب فقط مورد خوبی برای هدیه دادن به خانم های دینداریست که تازه با فلسفه آشنا و دچار مشکلات  روحی روانی شده اند!

 

سوم:سیمون وی شخصیتی عارف مشرب و پیامبر گونه داشته و عاشق انسان ها بوده است.تنها 34 سال و در نیمه اول قرن زیسته و اهل سیاست هم بوده و تعهدات چپگرایانه ای داشته اما مثل همه آدم های باشعور دیگر خیلی زود از مارکسیسم دست میکشد و این شخصیت احساسی و انسانی و پاکی او باعث شده لقب Red Virgin در دانشگاه بگیرد (ترجمه این واژه معلوم است "باکره سرخ" میشود ولی ملکیان ترجمه کرده "عذرای چپی" و اگرچه میگویند ترجمه هر چه آسانتر بهتر اما من معنی هیچکدام از دو کلمه ی ترکیب ملکیان را نمیفهمم!) بجز منابع الاهیاتی افلاطون ، رواقیان ، عرفان هندی ، کانت و مارکس بر او متاثر بوده اند.مشرب مورد علاقه اش نزدیک به "گنوستیسیم" بوده که اعتقاداتی متفاوت از کلیسا داشت و سه رکن اصلی اش:اعتقاد به دو مبدا خیر و شر ، بدبینی ، اعتقاد به خدای غیر متشخص هستند(این برداشت ملکیان است و من از مطالعه کتاب به این رسیدم که سیمون وی بیش از هر چیز به مسیحیت علاقه داشته و این اعتقادات خیلی به خود شخص ملکیان نزدیک است) در پیشگفتار تمام مطالب در 120 نکته خلاصه شده که اولینش "خدا عشق است" و نثر خود کتاب ساده تر از این نکات است. چندتایی که بنظرم از بقیه بهتر بودند را می نویسم و همانگونه که ملکیان در پایان گفته وی هیچ دلیل یا سند تاریخی ارائه نمیدهد:

 

28)وضع عقل در قبال اصول اعتقادی دین با وضع او در قبال اسرار دین فرق میکند:تلقی درست در قبلا اصول دین این نیست که آنها را تصدیق کنیم بلکه اینستکه از فاصله خاصی با دقت حرمت و عشق بدانها بنگریم.

34)در تضعیف ایمان و تشویق بی ایمانی هیچ چیز بیش از تلقی خطا از وظیفه عقل یعنی اینکه وظیفه عقل را این بدانیم که به اصول اعتقادی تصدیق و التزام ورزد سهم نداشته است.

45)سخن مسیح این بود که : مرا مقدس بدانید چون دائما و منحصرا کار نیک میکنم نه اینکه چون معجزه میکنم.نیکی و زیبایی رفتار و زندگی مسیح معجزه ی او بود.معجزه واقی مسیح عشا ربانی است و مصائب مسیح که معجزاتی نامرئی و غیر مادی اند.

48 و 49)معقولترین و موجهترین راه درک حقیقت معجزه که با تلقی علمی از جهان سازگار است اینستکه جهان را شبکه ای از علل ثانیه بدانیم که حفره ای در آن نیست.بنابراین معجزات نیز از زنجیره تغییر ناپذیر علل ثانیه بیرون نیستند و علمی که به حد کفایت پیشرفته باشد میتواند همه آنها را توجیه و تبیین کند.این رای پیوند میان معجزات و عالم فوق طبیعت را نادیده میگیرد.

56) وسیله نجات در همه زمان ها دردسترس همه اقوام بوده است و هست ، چون تقدم و تاخر تاریخی نمیتواند نقش مهمی در ارتباط میان خدا و انسان دفاع کند.

58)تغییر دین و مذهب برای آدمی خطرناک و دارای نتایج مصیبت بار است.(من کاملا مخالفم)

64و65)آنچه عاده بت پرستی و شرک میخوانیم تا حد زیادی از ابداعات تعصب یهودیان است که هر شکلی از یکتاپرستی را که با یکتاپرستی خودشان فرق داشت متهم به بت پرستی میکرد و حال آنکه هیچکدام از اشکال یکتاپرستی نبوده و نیست.بت پرستی واقعی و تمام عیار چیزی نیست جزآزمندی و ولع به دنیا شخص پرستی نژاد پرستی و قوم پرستی و خود را قوم برگزیده دانستن

67)بسیاری از بیدینان از عالمان الاهیات به دین نزدیکترند.

76)وجود تجسد های الاهی غیر مسیح (ملکیصدیق ، اوزیریس در مصر و کریشنا در هند) قابل انکار نیست.

85)بین تلقی و تصور مانویان و مسیحیت از ارتباط میان خیر و شر تفاوت حقیقی نیست.

88)تصویر ظالمانه عهد عتیق از خدا با خیرخواهی الاهی ناسازگار است.

99)از میان تاثیرات منفی بر مسیحیت تاثیر اسرائیل(منظور نژاد است)و روم بر این دین است.آلودگی مضاعف مسیحیت ناشی از اینستکه اسرائیل و روم نشان خود را بر این دین نهادند.اسرائیل باعث شد که مسیحیت عهد عتیق را کتابی مقدس تلقی کنند.

101)کلیسا فقط از یک حیث کاملا پاک است از این حیث که حافظ آیین های مقدس است.

103)کلیسا با افزودن اصول عقیدتی دیگری به تثلیث تجسد و فدیه برخلاف عهد جدید مشی کرده است.عهد جدید فقط این سه را اصول عقیدتی مسیح میداند.

107)یکی از مواردی که درآنها حواریون سخنان مسیح رادرباب نکات خاصی درست فهم نکردند اینستکه فرمان عیسی به تبلیغ دینی درست فهم نشد و انرا به معنای بازگرداندن اقوام از ادیان و مذاهب نیاکانی خود تلقی کردند.مسیح میخواست که مبلغان با خود بشارت ببرند نه یک نظام الاهیات جدید.یعنی بشارات زندگی و مرگ او را به ادیان و مذاهب نیاکانی مردم بیفزایند. (نکته قابل تاملی است)

113)مسیحیت باعث ظهور اندیشه پیسرفت شد که اندیشه ای بی دلیل است چرا که هیچ دلیلی نداریم بر اینکه میان مرتبه کمال و ترتب و توالی تاریخی ارتباطی برقرار باشد.

 

 

محتوای نامه به این ها نزدیک است و نکته خاصی ندارد من چند تا از نکات مترجم را درباره ادیان مینویسم و برای مطالعه بقیه نکات و نکات درمورد هند و یونان و مصر و ... باید کتاب را بخوانید.بعضی جاها بنظر میرسد عمق فلسفی کار ضعیف است.مثلا جایی از هراکلیتوس(تنها فیلسوف غیر مدرن محبوب من) یاد میکند میگوید کلیانتوس شاگرد زنون تحت تاثیر هراکلیتوس بوده و تثلیث را که بنوعی در او بوده سروده حال آنکه میدانیم زنون شاگرد پارمیندس بوده و تمامی کارهایش مثل نفی حرکت برای اثبات گفته های استاد بوده حال چطور شاگردش؟ یا اینکه مثلا میگوید مادر بودن مریم عذرا پیوند های اسرار آمیزی با برخی از سخنان افلاطون در تیمائوس دارد که راجع به ذات خاصی است که مادر همه چیز و برای همیشه دست نخورده است(الله اعلم!) یا مثلا در پایان سیمون وی از متون ارزشمند و نابی در مسیحیت حرف میزند که عمدا نابود شده اند تا هیچکس نتواند انها را بخواند و سعاتمند شود و این نابودی با برنامه ریزی بوده.

 

عهد جدید آن قسمت از کتاب مقدس است که مخصوص مسیحیان است و 27 رساله دارد از جمله اناجیل اعمال رسولان نامه ها و مکاشفات یوحنا

اسرار : پانزده موضوع تامل و مراقبه است که به زندگی مسیح مرتبطند و سه دسته میشوند. اسرار شادی بخش: باردار شدن مریم عذرا-آمدن مریم به دیدار الیصابات-ولادت-نشان دادنش در معبد-یافتن عیسی کودک در معبد ، اسرار اندوه زا: درد و رنج در باغ جتسمانی-تازیانه خوردنش-نهاده شدن تاجی از خار بر سرش-بر دوش کشیدن صلیب-به صلیب کشیده شدن ، اسرار شکوهمند: رستاخیز مسیح- به آسمان رفتن – فرود آمدن روح القدوس – عروج مریم – تاجگذاری مریم (این آخری را من تا حالا نشنیدم)

کاتولیک های رومی و ارتدوکسها معتقد به 7 آیین مقدس هستند: قربانی مقدس – تعمید – تایید – تدهین نهایی – ازدواج – انتصاب که اجرایشان سبب فیض الهی میشود.

اسرائیل: در عبری یعنی کسی که همراه خدا میجنگد و لقب یعقوب بوده است.

دوره تبعید: دوره ای در قرن ششم قبل میلاد که یهودیان در بابل به اسارت زندگی میکردند و در ایندوران به جهت آشنایی با عقاید دیگر(نقل قول از سیمون وی) بعضی عقاید نادرستشان تصحیح میشود.

مسیحیان بر این باورند که جسم و خون حضرت عیسی مسیح د نان و شرابی که در مراسم عشا ربانی تقدیس و سپش خورده میشود حضور دارد اما نحوه حضور مورد مناقشه است.

پولس قدیس اولین بار آموزه مرگ ایثارگرانه مسیح را جایگزین طلب آمرزش انسان ها از گناه مطرح کرده است.

یوحنا در مکاشفاتش بارها  به "بره خدا" اشاره دارد که هدیه ای از خدا در مشکلات است.

دیونیسوس(که نیچه شیفته اش است): در اساطیر ارفئوسی پسر زئوس و پدر پرسفونه (که اسم یکی از شخصیت های فیلم ماتریکس هم هست) زاگرس بود که زئوس میخواست او را وارث خود کند و قدرتی بیکران به او ببخشد اما هرا از حسادت تایتانها را واداشت تا به او حمله برند تایتانها او را قطعه قطعه کردند و بجز دلش همه را خوردند. آتنه دل کودک را نجات داد و آن را پیش زئوس آورد و زئوس آن را بلعید و با سلمه همبستر شد سپس سلمه پسری آورد که از دل زاگر درست شده بود و نامش دیونیسوس بود.

دوستیزم: گرایشی در صدر مسیحیت که به قالب انسان در آمدن و رنج های مسیح اینجهانی را اموری ظاهری و پنداری و نه حقیقی و واقعی تلقی میکرد.بعضی از اشکال این گرایش قائل بودند به اینکه مسیح بنحو معجزه آسایی از مرگ گریخت و یهودا یا شمعون درست دمادم تصلیب جای خود را با او عوض کردند.(حرف اسلام جالب اینکه عارفه ما که همه جا میگوید کلیا نباید کسی را تکفیر کند اینجا میگوید دوسِت ها باید تکفیر شوند چون تجسد را انکار کرده )

آناتما: به معنای ملعون و جداشده که ابتدا توسط پولس قدیس برای تکفیر بکار رفته است.از شورای 306 میلادی در اسپانیا لعنت کردن رواج یافت.

 

 

 

من ضمن همدردی با یهودی ها بخاطر رنج های عظیمی که در طول هزاران سال کشیده اند و همدردی با کسانی که قرن بیستم از آنها رنج کشیدند علاقه خاصی به آنها ندارم اما از یهود ستیزان یا آنهایی که همه اداره جهان را ذست یهودیان میدانند اصلا خوشم نمی آید.اما کلا زندگی عیسی و آرامش او را دوست دارم خیلی بیشتر از محمد و موسی با عیسی همذات پنداری میکنم. اگر روزی به قول پدرم به راه راست هدایت شوم و بخواهم دینی را انتخاب کنم یهودیت و آنهمه شریعت سنگین و آموزه های خرافی اصلا در کتم نمیرود و بین اسلام (اهل سنت) و مسیحیت و مانویت باید گزینش کنم و الان که مسیحیت را بیشتر دوست دارم.

+ نوشته شده توسط فاوست در جمعه 4 مرداد1387 و ساعت |
 

 

چه اعتراف تلخیه ، انگار رسیدم ته خط ........(یگانه)

 

 

 

میخواستم عکسی هم از یکی از آپارتمان های خیابان کنار دانشگاه بگذارم که شاید فکر کنید محل زندگی زوج های جوان خوشبخت است اما در حقیقت بازداشتگاه وزارت اطلاعات است و معلوم نیست خانه آپارتمانی چطور زیرزمین هم دارد اما راستش آدم عاقل دوست ندارد کتک بخورد!

 

یک ترم محرومیت به جهنم. اگر چه تا آخر تابستان فرصت هست درستش کنم اما معضل اصلی حالا قرار گرفتن در لیست دانشجویان سه ستاره و محرومیت از آزمون ارشد است آنهم بدون هیچ دلیلی و ظاهرا جرمم همان بودن اسمم در نامه پنجاه دانشجوی محروم به رئیس جمهور است که روحم ازش خبر نداشت.البته کسانی که کلا در یک انجمنی نهادی فعالیت معمولی میکنند 1ستاره هستند و کسانی که کار سیاسی و براندازانه در حد شدید میکنند دو ستاره اند که باید موقع آزمون تعهد یدهند و یک عده بدبخت مثل من سه ستاره. حالا نمیدونم اینها چرا فکر میکنند من امسال آزمون ارشد میدم در حالیکه اصلا بخاطر واحد ها نمیتونم. من واقعا اگر در گزینش ارشد وزارت مثل بچه های کمونیست سال قبل رد بشم زندگیم نابود میشه.البته اگر دولت عوض بشه این دوستان خوب و عزیز که سال 78 خاتمی از وزارت اطلاعات عذرشان را خواست و بعد در دفتر مرکز اسناد چند سالی گذران زندگی میکردند و در دولت احمدی نژاد دوباره به خانه خود بازگشتند دوباره میروند اما از کجا معلوم یک آدم اصلح طلب بیاید؟

 

تابستون امسال بیش از بیست بار به کمیته انضباطی رفتم و منشی کاملا میشناسدم . خانمو خوبیست من نمیدانم چرا اینقدر خشن برخورد میکند و تا حالا ندیدم لبخند بزند. با دبیر کمیته انضباطی دکتر-غ که بیرون همه ازش میترسند اینقدر خودمونی شدیم که به من میگه میلاد! و اوندفعه غذا خورش قیمه میخورد دو لقمه هم به من تعارف کرد.مشکل اصلی که شما در این قضایا ممکن است پیدا کنید مشخص نبودن وضعتان است و عدم اطمینان به مسولین.حالا گفته اند اگر درباره پشت پرده جریان های دانشجویی (که من نمیدونم یعنی کی؟ و اون مدتی که ما بودیم فقط خودمون به خودمون دستور میدادیم) اطلاعاتی بدهم هم محرومیت ترم آینده ام برداشته میشود و هم از لیست 3 ستاره ها بیرون می آیم.حالا من از کجا باور کنم که اصلا کسی رااز الان در این لیست قرار داده و آن موقع آزمون ارشد همین ها سر کار باشند و اصلا روی حرفشان بمانند؟ یکی از دوستان میگوید تهدید بیخودیست و اعتنا نکنم.به دبیر کمیته میگویم حالا که به جرم شرکت در تجمع برای این 1 ترم محرومم کرده اید حداقل سندی یا عکسی که ثابت میکند بجز یک تماشاگر عادی میان هزاران نفر که نگاه میکردند نقشی داشتم نشان خودم بدهید که میگوید مدرک میخوای؟ بیا اسمتو تو گوگل بنویس ببین چقدر سایت میاد که اسم تو رو نوشته! معلوم نیست این دیگر چه استدلالی است؟ چه ربطی دارد؟ حالا آنروز بیست نفر سخنرانی کردند در تریبون و حدود پنجاه نفر هم در مرکز جمعیت پلاک کارد داشتند و شعار میدادند و با هیچکدام برخورد نشده و من و چند تا بدشانس در علوم اجتماعی محروم شدیم. به مسول کمیته میگویم حداقل باید جرم مشخص شود میگوید اسم تو رو آنتن ها به ما دادند و مطمئنیم اگر چه حضور فعال نداشتی اما هماهنگی ها را کردی.میگویم خوب شاید آن آنتن احمق با من لج باشد و مگر شنما هر اسمی که یک جاسوس بگوید را باید محروم کنید؟ میگوید به هر حال شرکت داشتی! آخر میگویم ولی جناب دکتر اینکار شما عدالت نیست و او هم خیلی جالب میگوید من نمیدونم عدالت چیه!

 

 

یک آشنای حسابی داریم که وقتی روز چهارم از بازداشتگاه به اوین رفتیم در حالیکه عده ای مثل کردها و کمونیست ها چند ماه آنجا ماندند و پدرشان در آمد همان بدو ورود مرا از زندان بیرون آورد . قرار شد اصلا به کسی نگویم اوین بودم اما بدبختی اینبود که شاهو و محمود لران رفته بودند با عالمی حرف بزنند و آنها مکان دقیق بند و سلولی که در اوین بودم را به عالمی گفته بودند و هیچجوری نمیشد درستش کنم.بعد به همه بچه ها گفتم محمود و شاهو دروغ میگویند و فقط بازداشتگاه بودم(حقیقتا هم یکی دو ساعت را که نمیشود گفت کسی زندان بوده)و خوشبختانه پذیرفتند و عجیب اینکه کسی حرف محمود را باور نکرد.قضیه ای مهمی نبود اما فقط وقتی کسی کار مهمی برایم کند حس مدیون شدن خیلی عذابم میدهد. هر چند آن آشنا بخاطر پدرم کمک کرد و الان هم بروم کمک میکند اما من از درون واقعا عذاب میبینم مخصوصا اگر جایی ببینمش و دوست دارم بروم کاری برایش کنم تا فکر نکند مدیونش هستم اما من که واقعا کاری نمیتوانم برای او کنم.

 

خیلی بد است وقتی واقعا چیزی را ندانید و طرف شما باور نکند و فکر کند مخفیکاری میکنید.واقعا حس استیصال به آدم دست میدهد.آخر من از کجا بدانم کدام یک از احزاب اصلاح طلب با دانشجویان در ارتباطند و کجا جلسه میگذارند؟ هر کس اندکی سابقه سیاسی مرا بداند میداند لیبرال جمهوریخواه بودم و کلا ضد اصلاح طلبان و در آن نشریه کذایی و جنجالی "جمهوریت" هم تا میتوانستیم علیه اصلاح طلبان می نوشتیم.الان هم مسول کمیته انظباطی میگوید نگران نباش حتی اگر دی ماه هم کارت درست شود هم آزمون ارشد میتوانی بدهی هم همانموقع در امتحانات شرکت کنی اما چطور میشود نگران نبود؟ قرار شده فعلا قرار شده دوباره بروم کمیته پیگیری وزارت اطلاعات ببینم تکلیف این قضیه محرومیت از ارشد چیست و درستش کنم. نمیدانم مگر مراجع بالاتر دانشگاه نمیشوند وزارت علوم و این مراکز پس چرا وزارت اطلاعات این وسط مداخله میکند

 


 

الله اعلم!

میم یکی از دوستان یا دشمنان سابق را بعد مدت ها تصادفا در انتشارات حکمت میبینم و با اینکه مطمئن بودم هر دو خیلی جا خوردیم اما در این موارد هر طور که باشد باز هم تظاهر میکنید که اتفاق خاصی نیفتاده و کاملا معمولی برخورد میکنید. یک زمانی خیلی حرفش را قبول داشتم و عجیب آدم ملحد و بی اعتقادی بود. حالا میگوید پس از مطالعات و بررسی های فراوان و سفر هایی به نقاط دور و گفتگو با افرادی مهم (که یکی مثل من اصلا امکانش را ندارد) به این نتیجه رسیده که نیروهایی غیر طبیعی در دنیا وجود دارند که بصورت طولی با سیر علی و معلولی رخداد های جهان در ارتباطند و نقش اصلی را در حوادث آنها دارند و تاکید میکند اصلا بحثش دینی نیست.بعد هم چند تا منبع به من معرفی میکند و من هم الکی طوری واکنش نشان میدهم که حرف خیلی مهمی زده و چون کاغذی ندارم مجبور میشوم پشت جلد کتاب "منطق قدیم ازدید منطق جدید" را که همانموقع گرفتم با نوشتن چند تا نام مزخرف خراب کنم.بعد انگار ذهن مرا خوانده میگوید واقعا نظرم چیست و من هم میگویم :نمیدونم اما الله اعلم!

 

این عبارت به یاد ماندنی مربوط به تنها باری بود که از دکترخاتمی حرکت طنزی سر کلاس ها دیدم و همیشه در خاطرم ماند.دو سال پیش بود فکر کنم که یکی دو تا پیرزن میومدند سر کلاس های ما در دانشگاه تهران و خیلی کارشون عجیب بود و گاها سوالات بیخودی میکردند.معمولا هم اون جلو می نشستند تا اینکه یکبار نمیدونم کدوم کلاس خاتمی بود که طبق معمول من آزاد نشسته بودم که وقتی تموم شد اون پیرزنه که ذهن عرفان زده ای هم داشت گفت سوالی دارم و یکدفعه شروع کرد خیلی عجیب غریب شاید چند دقیقه پشت سر هم حرفای نامربوطی از اشراق و حافظ و ملاصدرا و هوسرل و نیچه و سهروردی و مولوی و ...زد و خیلی هم با احساس و شور این کلماتو میگفت و اینقدر بی معنی بود حرفاش که خاتمی هم با اون ذهن قویش نمیتونست ارتباطی بین اونا پیدا کنه . حرفش سوالی نبود و بالاخره که تموم شد گفت نظر شما چیه استاد؟

خاتمی هم با اون پرستیژ آکادمیک کاملا جدی گفت: والله درباره این مسائلی که مطرح کردید من دقیقا نمیدونم اما الله اعلم!

 

 


 

یعنی واقعا متوجه نمیشی؟

نمیدونم تا حالا با این موقعیت های که کسی رو مسخره میکنید و اون متوجه نمیشه برخورد داشتید؟ کاملا دارید طرف رو دست می اندازید و اطرافیان هم میدانند اما او نه ، حتی بوده که من یک ربع با کسی درباره موضوعی به مسخره حرف زده ام(منظورم ادا و خنده نیست بلکه محتوای مسخره ) و طرف ادامه داده و من نمیدونم تظاهر بوده یا نه. یک مثال از این دست دکتر طالب زاده استاد محترم و تخصص گرای ما که تقریبا بهتر از همه روی کتاب های انگلیسی کار کرده و کلاسای ارشد کلا متون اصلی رو تدریس میکنه اصرار عجیبی داره که سر تخصصی ترین کلاسای فلسفه غرب از فلسفه اسلامی حرف بزنه و نشون بده اینها هر دو خیلی مشترکند. این کارش مخصوصا وقتی مفاهیم اصطلاحات فلسفه غرب رو با فلسفه اسلامی ترجمه میکنه سوهان روح منه مثلا یه چیزی درباره هگل میگه و اونو با قاعده ای در فلسفه ملاصدرا و کلمات متضایفان لا یجتمعان و توضیح میده.با اون خیلی سر انتخاب فلسفه قاره ای و تحلیلی بحث کردم و حرفاش علیه فلسفه تحلیلی و مرفه بی درد بودن آنها  در من تاثیر گذاشت. یکی از جلسات درس شوپنهاوئر وقتی مفهوم اراده رو توضیح میداد و مرتب از اصطلاحات فلسفه اسلامی استفاده میکرد آخرش که خواست حضور غیاب کنه به اعتراض گفتم(تازه با خنده) استاد بحث اراده که خیلی مثل اصالت وجود شد که و شوپنهاوئر ظاهرا اسفار ملاصدرا رو خونده! انتظار داشتم با لبخندی حرفم را نشنیده بگیرد که خیلی جدی گفت: بله اخیرا در کتاب هایی اومده که شوپنهاوئرسفرهای زیادی به شرق داشته و بعید نیست آشنا بوده باشه!

 

 


 

افسوس!

 

همین الان خبر مرگ سهراب علوی  استاد بزرگ و مترجم سرشناس فلسفه کشور رو فهمیدم و این پستو ویرایش کردم .عجب اتفاق ناگواری در فلسفه تحلیلی ایران رخ داد. ، دو سه نفر داشتیم که خوب کار میکردند که یکی شون متاسفانه از دست رفت. میخواستم سال دیگه همه کلاس هاش رو برم اما همه چیز به هم خورد و با ایست قلبی چند روز پیش ما رو ترک کرد.خیلی بد شد الان واقعا حالم خوب نیست و حوصله هیچی رو ندارم..دکتر علوی نیا مهندس نفت بود اما تحصیلاتش رو بخاطر فلسفه رها کرد و در انگلستان فلسفه تحلیلی خوند و تو شریف هم تدریس میکرد و میخواست سال آینده رشته  فلسفه علم در شهید بهشتی راه بندازه که اونهم منتفیه دیگه. در عرفان هم تخصص داشت و تدریس میکرد اندازه شکیبایی براش ناراحت شدم. توی ترجمه کارش عالی بود مثل اون کتاب درآمدی بر رساله.بقیه کتاب هاش که البته من نخوندم عبارتند از : «معرفت شناسی ریاضی»  - ترجمه کتابهای «فلسفه اخلاق» نوشته "اتکینسون" ، «درآمدی به تحلیل فلسفی» اثر "جان هاسپرس" ،  «ماهیت بشر از دیدگاه ویتگنشتاین» اثر «پیتر هکر»، مجلس ترحیم این استاد فلسفه تحلیلی فردا شنبه 5 مرداد ماه، ساعت 14:30 تا 16 در مسجد نور واقع در میدان فاطمی برگزار میشه حتما باید رفت .با  وجود سواد بالاش فرد گمنامی بود و من هر چی سرچ کردم یه دونه عکس ازش پیدا نکردم اینجا بزنم.و حیف و حیف...

 

 

        

+ نوشته شده توسط فاوست در جمعه 4 مرداد1387 و ساعت |
 

 

کار روشنفکری

نشر مرکز

 

اول:این کتاب چون از معدود اثاریست که تخصصا موضوع روشنفکری را مفصل بررسی کرده از آثار محبوب منست منتها فقط بخش اولش که مولف هرگونه تعریف ذات باورانه از روشنفکر را نقد و نفی میکند و مفادش اینستکه ما هرگز نمیتوانیم تعریفی داشته باشیم که با آن بگوییم فلان شخص روشنفکر است یا خیر بلکه تنها میتوانیم از کار و فعالیتی سخن بگوییم که روشنفکرانه است و افراد ممکن است در زمانی اینکار را انجام دهند و زمانی اتفاقا اعمالشان ضد روشنفکرانه باشد پس روشنفکری ملک کسی و نامی نیست و هر کس ممکن است فعالیتی روشنفکرانه انجام دهد. تا اینجای کار بحث رویکرد سلبی دارد و تاریخ روشنفکری را هم با مثال هایی اجمالا بررسی میکند هر چند چون در این زمینه کار تئوریک چندانی در کشور ما صورت نگرفته(آثار دکتر جهانبگلو مخصوصا "موج چهارم" و کتاب میرسپاسی هر چند ضد فلسفیست اما بسیار جالبند که در آینده بررسی میکنم) کار بابک احمدی و تالیف اثری در مورد موضوعی که اساتید آکادمیک ممکن است از آن بعنوان انگ سطحی نگری و فوحش استفاه کنند قابل تحسین است اما جاداشت بجای بحث ایجابی قسمت دوم و تعریف روشنفکری با گفتمان فوکویی بیشتر به تاریخ روشنفکری در اروپای قرن بیستم پرداخته میشد و بخش دوم با توجه به وضعیت ایران امروزه چندان کارگشا نیست.

 

دوم:بخش دوم کتاب کوششی است جهت بدست دادن تعریفی که بدون در نظر گرفتن افراد هر فعالیت روشنفکرانه را در بربگیرد اما من با این شیوه طرح تعریف و رفتن طرف پست مدرنیته برای تحقق آرمان هایی مثل حقوق بشرو آزادی و خردگرایی که کاملا آرمان های مدرن هستند کاملا مخالفم. بابک احمدی بسیار مورد علاقه اهل فسفه است و قبل اینکه به مسافرت بروم کتاب سارتر او را هم معرفی میکنم . اگر فلسفه را بعنوان پژوهش و کار تخصصی عمیقی که با ادبیات و هنر و سینما آمیخته باشد در نظر بگیریم او بیش از هر کسی در کشور ما فیلسوف است و همواره از خواندن آثارش و تبحر فوق العاده او بر مطالب و منابع دسته اول زبان های مختلف لذت میبریم وبیشک اگر تالیفات فلسفی را در نظر بگیریم هیچکس از جمله سروش و فرهادپور و ملکیان و ... با او قابل مقایسه نیستند و واضح است روزها و شب ها را در مطالعه آثار اصلی فلسفی گذرانده و این کتب ارزشمند را تحویل داده است.آنهایی که پشت سر او حرف میزنند(مثل خیلی دانشجویان مقاطع بالا یا جوانان اهل فلسفه) اول بگویند خودشان چه کرده اند و آیا اثری بیست صفحه ای هم تالیف کرده اند که کسی را که هزار صفحه تالیف فقط درباره فلسفه دشوار هایدگر دارد نکوهش میکنند؟(جا دارد به تذکر یکی از دوستان بنام امین.ب اشاره کنم که مرا از نوشته داوری در نامه فرهنگ درتمجید آثار احمدی درباره هایدگر مطلع کرد هر چند داوری در جمعی خصوصی چیز دیگری گفته) من این آدم را خیلی دوست دارم و وقتی برای سخنرانی درباره نظریه انتقادی دانشکده حقوق آمد(که مجوز ندادند و او در اتاق انجمن حرف زد) چون جا نبود بوضع فجیعی چند ساعت کف زمین نشستم تا حرفش را گوش کنم .

 

 سوم: مخالفت من با استاد احمدی بقول آیت الله مثل نوشیدن جام زهر است اما حقیقت برای من مهمتر از این علایق است و باید بگویم همزمان نمیتوان تعریفی ارائه داد که هم روشنفکری در جامعه مدرن و هم روشنفکری در جامعه پست مدرن را در بگیرد و با آن هم به کارهای سروش گفت روشنفکر و هم به چامسکی و فوکو.اتفاقا روشنفکری مفهومی خارج از گفتمان است و دقیقا با برهم زدن ساز و کار این گفتمان های از پیش تعریف شده زیست میکند و جدا از بحث های بعدی یک دلیل مهم من هم اینستکه اگر روشنفکری با گفتمان قابل بحث بود خود فوکو که بیشک هم مسائل گفتمان را بسیار بررسی نموده و هم روشنفکری شناخته شده بود و مبارزات سیاسی زیادی کرد اینکار را میکرد اما فوکو چون به تناقض فعالیت های سیاسی با فلسفه اش آگاه است هرگز دست به چنین کاری نزده و این ابتکار بابک احمدی عزیز در عین بدیع و جالب بودنش فاقد اعتبار است.در واقع احمدی که خود در سالیان اخیر تند ترین مواضع سیاسی علیه حکومت را گرفته و بیانیه های زیادی امضا کرده(یادم نمیرود در ایام اعتصاب گنجی و بازداشت ها در سخنرانی عمومی دفتر ادوار بدون ترس یکدفعه با خشم گفت جمهوری اسلامی جمهوری وحشت است) یا در سخنرانی موسسه صراط درباره "بحران در فلسفه" وقتی در سوالات آخر، حاضرین و سروش دباغ اصرار داشتند بگویند اصلاحات وضع ایران را بهتر از خیلی کشور ها کرده احمدی با تمسخر جواب داد بله جمهوری اسلامی از حکومت عربستان و موزابیک بهتر است! و از طرفی علاقه شخصیش به هرمنوتیک و پست مدرنیته را در نظر بگیرید.احمدی در حالی که میبیند با آن تئوریات اتفاقا باید به مشروعیت حکومت رای دهد با این ابتکار به یاری متفکری که(فوکو) خودش میداند نمیتوان برای فعالیت سیاسی جهانشمول از مبانی تئوریک پست مدرن استفاده کرد بیشتر قصد توجیه فعالیت های خودش را دارد و این نبوغ قابل تحسین است اما درست نیست.اتفاقا آخر آن سخنرانی دانشکده حقوق همین انتقاد را از او کردم و اسم داوری را هم به بدی آوردم و گفتم با پست مدرنیته نمیتوان به جنگ احمدی نژادیسم رفت که او در جواب از داوری تعریف کرد و گفت جلوی اندیشه را نمیتوان گرفت وحق ماست فلسفه هایی که بدانها علاقه داریم(مثل هایدگر و فوکو و پست مدرن ها) را ترویج کنیم اگر چه عده ای از اینها برای مشروعیت دادن به خودشان استفاده کنند. خوب اگر قوام صفری که فیرابند ترجمه کرده یا محمود خاتمی(که از ده سال پیش خیلی روی فوکو کار کرده واگر کتابی بنویسد عالی مشود) این حرف را میزدند حق را به انها میدادم که استاد دانشگاهند و کار خودشان را میکنند اما کسی که ادعای روشنفکری دارد واینهمه فعالیت ضد حکومت کرده چرا؟ بابک احمدی بخاطر همین انتقادات نظر و عمل این کتاب را نوشته که خودش را خلاص کند .اتفاقا یک روش روشنفکری همینستکه پیش افراد نا آگاه نقطه ضعف خودت را نقطه قوت جلوه بدهی اما من این نظرش را در پایان نوشته(بخش پنجم) نقد کرده ام و در آینده حتما مقاله ی مفصلی در این مورد در جایی مینویسم.

 

چهارم:در فصل اول که قسمت اصلی کتاب و حدود صد و پنجاه صفحه است استاد احمدی شامل 5 بخش است.در بخش اول بررسی کاملی از معنا و مفهوم واژه شده و تمامی معانی حتی در دیکشنری های فارسی) ذکر شده .زادگاه این مفهوم Intellectual همانطور که میدانید انقلاب فرانسه و حوادث پس از آن و شیوه ای از اندیشیدن که پایه گذارش روسو است که مقتقد است باید فلسفه را از مباحث متافیزیکی بیرون آورد و آنرا برای جامعه و عوام قابل فهم کرد.البته در انگلستان همواره نوعی نگاه تحقیرآمیز نسبت به این لفظ وجود داشته است اما اوایل قرن بیستم بمعنای روشنفکر تثبیت شد. بعلاوه به کاربرد مهم واژه intelligence که از مشتقات Intellect بمعنای نوعی هوش و فهم هم اهمیت دارد و بعلاوه پیش از آن واژه Intelligentsia در روسیه تزاری به کسانی که در جامعه احساس مسولیت میکردند گفته میشد اما اینتلی جنتسیای روسی بعد از انقلاب و ترورهای بلشوییک ها در 1917 نابودشد اما آلفرد وبر نخستین کسی بود که گفت اینتلی جنتسیا لایه ای اجتماعی است که در همه جوامع وجود دارد.در بخش دوم بنظرم احمدی کمی افراط نموده چون انها هم که بجای کار روشنفکری تعریفی از شخص روشنفکر میدهند (مثل سارتر) الزاما ذات باور نیستند و این ثنویت ذات باوری یا تحلیل گفتمانی را میتوان رد کرد.سپس تمامی تعاریف بر 3 مبنا آمده که عبارتند از 10 تعریف ذات باورانه بر اساس کارکرد و نقش روشنفکر و 7 تعریف بر اساس نقش فرهنگی و 3 تعریف بر اساس موضوع مورد علاقه و بقیه این فصل به کمک مثال های تقض به نقد و نفی همه این تعاریف پرداخته شده است و ضعف همه اینستکه عده ی زیادی را از دایره روشنفکران خارج میکنند.در بخش بعد ارتباط روشنفکران با دو مقوله فرهنگ و ایدئولوژی بررسی شده و در همین بحث فرهنگ اولین بار بذر شوم پست مدرنیته در تعریف روشنفکری با این جمله بابک عزیز طرح میشود که هیچ دلیلی برای آن نمی آورد و منظور از نتایج عملی مثبت را من نمیفهمم و نمیپذیرم چرا باطد طرف زبان رفت : "هرگونه تعریف از پدیدار های اجتماعی از جمله روشنفکر و کار روشنفکری زمانی جدی خواهد شد و راهگشای نتایج عملی مثبت خواهند شد که مبنای زبانی و زبان شناسانه در آنها برسمیت شناخته شود"

 

پنجم - عینی گرایی : در این بخش که بنظرم نامفید ترین بخش فصل است سعی شده با توضیحات بیشتر تعاریف قبلی دو دسته اول بعنوان عینی گرا و ابژکتیویست و دسته سوم ذهنی گرا و سوبجکتیویست خوانده شده و احمدی سپس نقد مفصلی بر رویکرد های عینی گرا که سعی در تعریف طبقه یا گروه روشنفکران دارند کرده است و مثالی هم از عینی گرایی بصورت دنباله تجربه گرایی ناب که در پوزیتیویسم میبینیم رد کرده.این بخش پر از خلط مفاهیم است.اولا که تعریف درستی از عینی گرایی نیامده و بحث اصلا انضمامی نیست . یعنی این عینی گرایی هم مثل لفظ ایده آلیسم شده که به هر چیز و هر کس میتوان انگ عینی گرای زد از جمله تعریف خود احمدی که در ادامه میبینیم.مثلا مشخص نکرده آیا گرامشی که روشنفکر را در طبقه تعریف نموده و خیلی از تعاریف دیگر ربطی به پوزیتیویسم دارد؟ احمدی سه معنای متفاوت برای عینی گرایی آورده و در جایی طوری صحبت کرده انگار همان ذات باوری مد نظر است و در جایی آنرا نوعی رئالیسم افراطی دانسته و در جایی هم به نوعی جبرگرایی و نفی تمایلات فردی و اختیار و مثال هایش هم مغشوش است. من واقعا هدف این بخش را متوجه نشدم و نمیدانم چرا هر تعریفی از موقعیت اجتماعی روشنفکر عینی گرایی است؟ بنظرم دعوای لفظیست .البته احمدی از مانهایم هم بعنوان عینی گرا نام میبرد که روشنفکران را بی طبقه میداند با اینحال علی رغم اشاره به مثال های فراوان بعدی گرهی از کار باز نمیکند و مغلوم نمیکند چه تعریفی و چرا عینی گراست؟ اگر این بخش در همان تاریخ روشنفکری می آمد یا عنوان جدیدی به آن داده نمیشد قابل فهم تر بود. هر چند تعاریف اینجا هم بنظر میرسد همه دارای نقص های فراوانی هستند اما این کمکی به احمدی نمیکند که تعریف خودش را از ذات باوری نجات دهد(بعدا ذکر میکنم)

 

 

پنجم:از اونجا که این بحث من مفصله اونو در ادامه مطلب نوشتم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فاوست در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت |
  

اگر بخواهی میتوانی در یک لحظه بازیگر زن را در آغوش بگیری و خودت را با هنر یگانه کنی

 رولان بارت

 

 

 بیژن و منیژه

 

 

در این دو هفته 5 بار به بیژن و منیژه برخوردم و مهمترين چيز در اينباره براي من اينستكه در مورد چيزي كه وقتم رابرايش ميگذارم چيزي بنويسم و بس . سه جلسه دو ساعته بررسی شاهنامه از درس گفتارهای استاد ابوالفضل خطیبی در "شهرکتاب" که به این داستان اختصاص داشت شرکت کردم که واقعا وقت هدر دادن بود و 2 بار تئاتر رو به کارگردانی دکتر محمود عزیزی دیدم یکبار با محمد.م رفتیم تئاتر شهر و با اینکه خیلی جاهاش مبتذل و مدرن بود و کارگردان نخواسته بود آن فضای رویایی و سنتی را کاملا احیا کند اما یکبار هم تنها دیدمش چون احتمالا دیگر هیچوقت دیگر چنین نمایشی اجرا نمیشد. حقیقت اینکه من در کودکی خیلی شاهنامه میخواندم اما کمی سنم بالا رفت و به 20 رسیدم دیگر نمیتوانستم این خیالات و پهلوان بازی ها را بپذیرم و شاهنامه و کمی بعد شریعتی و مثنوی را هم(بدلایلی متفاوت) کنار گذاشتم و بیشتر به زندگی واقعی و رئال نزدیک شدم.به همین دلیل و بی علاقه گی به شاهنامه هیچ بیتی از این داستان رو در این مطلب طولانی نقل نمیکنم.اما مدت ها پیش در بحثی به داستان بیژن و منیژه اشاره شد و من با اینکه مطمئن بودم قبلا خواندمش هیچی از این داستان خاطرم نبود و این اثر خیلی بدی روی من گذاشت.اینقدر بد که 5 بار در این جاها شرکت کنم چون بی اطلاعیم در بعضی بحث ها یادم میمونه و تا وقتی در اون مبحث اطلاعاتی بدست نیارم اذیتم میکنه.اما الان دیگه تا آخر عمر به ماجرای بیژن و منیژه فکر نمیکنم.خلاصه وقتی دیدم ملت اینقدر بیکارند در "شهر کتاب" بعدازظهر تابستان کلاس شاهنامه میگذارند تصمیم گرفتم بجای خیلی کارها قسمت هایی که به مرور این داستان اختصاص داره رو برم و در همین روزهای کلاس یکبار که به کتابخونه دانشکده هنرهای زیبا رفتم تصادفا پوستر تبلیغ تئاتر رو دیدم.چون این مطلب ممکن است بی ربط به وبلاگ من بنظر برسد (چرا که بیژن و منیژه هم مثل بقیه شاهنامه هیچ محتوای فلسفی ندارد و مشتی خرافه است و من تفاوتی در این داستان با جنگ رستم و اکوان دیو نمبینم) ضروری بود این مقدمه را بگویم و امیدوارم دیگر گذرم به خرافه (چه دینی ، چه ناسیونالیستی)نیفتد.بیژن و منیژه فقط یک تفاوت با دیگر حماسه های عاشقانه دارد که اول دختر ماجرا شروع میکند آنهم از روی یک هوس و بعد عشق آنها شکل میگیرد. کلا خودم چه در سینما چه در فلسفه و چه در هر چیز ماجراهای واقعی یا ماجراهای که امکان رخ دادنش در واقعیت هستند را دوست دارم و نسبت به تخیل و موارد غیر واقعی و خیالی کاملا بی تفاوتم و به علت همین دیدگاهم نسبت به خیال و واقعیت خیلی اوقات میل دارم ماجراهای خیالی رو که میشنوم یا میبینم و فکر میکنم میشه از خیال بیرونشون آورد دوست دارم بجای حسرت خیالی بودنشون اونا رو تو واقعیت انجام بدم (مثل همین فیلم کلکسیونر) و این بهترین لحظات چشیدن طعم شیرین فردیته وقتی همه آدم ها میخوان الگویی رو برای تقلید در هر چیزی به تو تحمیل کنن و تو به همه نه میگی ، مثل سارتر پیش خودت فکر می کنی "انسان یک امکان است" و من در لحظه میتونم هر کاری انجام بدم و علیه آنچه که دیگران از شخصیت من انتظار دارن طغیان کنم و خودم را از بند عقاید و اتوریته هایی که فرهنگ(سنتی یا مدرن) و خانواده و تاریخ و دوستان و رسانه ها در طول مدت ها به خوردم داده اند جدا سازم و حداقل به خودم بگویم که حداقل کمی از ساختارهای تعریف شده و خودی که همه ی دیگری هایی که از من ساخته و رفتار هایی که آنها انتظار دارند خارج بودم و به خودم بگویم اگر آزادی همان من ِ یا خود ِ همیشه نبودن است بعنوان یک انسان آزادی را حس کردم اگر چه برای لحظه ای کوچک....

 

 

((شرح مطالب سه جلسه درس گفتار استاد ابوالفضل خطيبي))

من سعي كردم بيشتر مطالب را نقل كنم و اين مطلب  طولاني شد.آقاي خطيبي خود در يكي از مهمترين تصحيحات معروف شاهنامه بوسيله استاد خالقي مطلق همكار اشان بوده اند و جلد هفتم را خود انجام داده

 

 

 

 درباره تئاتر چون تخصص و علاقه ای ندارم نکته ی خاصی برای گفتن نیست . حقیقت اینکه من اعتقادی به تجربه ای که نتوان با دیگری از آن سخن گفت ندارم و تجارب روزمره از برخورد با دیگری و در جهان بودن بوجود می آید و تجربه و حس ناب برایم ملموس نیست از اینرو هر چقدر که وجه اینترسابجکتیویته بیشتر باشد مثل خواندن یک رمان معروف خارجی یا دیدن فیلم بیشتر حس حضور میکنم تا مثلا دیدن یک نمایش شخصی در شهری کوچک که احتمالا هرگز کسی را نمیبینم که آنرا دیده باشه تا درکم را با او در میان بگذارم.تئاتر را فقط دوحالت دوست دارم که یا یکی توصیه کند و جایی بنویسد که فلان تئاترمخاطب را عمیقا در فکر فرو میبرد(که تا حالا چنین توصیه ای نشنیدم) یا ماجرایی معروف را روایت کند که بدانم ممکن است دیگری هایی آنرا دیده باشند و یا اینکه ماجرایی را حکایت کند که ربطی به زندگی شخصی من داشته باشد مثل سرگذشت یک روشنفکر.کلا من سینما را به تئاتر ترجیح میدهم چون جمعی تر است اما یکبار جمله ای از رولان بارت در زندگینامه خود نوشتش دیدم که خیلی تاثیر گذار بود.کلا رولان بارت را اگرچه فیلسوف نمیدانم و تازه پست مدرن هم هست اما بعضی حرف هایش عجیب به دل من می نشیند مثل همان جمله "ملال را در هر جایی میتوان یافت" که بیش از یکسال جمله اول وبلاگم بود تا اینکه سال گذشته فکرم عوض شد و به این درک رسیدم که واقعا جاهایی هست که ملال در آنجا نباشد هر چند من آنها را تجربه نکرده باشم و ان جمله را برداشتم.اما بعد از خواندن یک جمله از او باور کنید من بخاطر آزاری که از فکر کردن به این موضوع و رابطه اش با آزادی میبینم مدت هاست تئاتر نمیروم و هر چند موضوع بی اهمیتی است اما روح من حساس است و با اینکه میدانم هیچوقت یک بازیگر زن مح